LOVE

عشق

جملات کوتاه ولی عاشقانه


هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن

......................................................................

کاشکی بدونی چشمات و به صدتا دنیا نمیدم یه موج گیسوی تورو به صدتا دریا نمیدم

......................................................................

می شه بعضی ها رو مثل اشک از چشمات بندازی…. اما نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری می شه……

.....................................................................

 دوستش می دارم چرا که می شناسمش به دوستی و یگانگی هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم تنهایی غم انگیزش را در می یابم و انگاه در می یابم که مرا دیگر از او گریزی نیست

.....................................................

 میدونستید که هیچ بلور برفی شبیه اون یکی نیست؟مثل اثر انگشت آدمها…یکبار تو کوه یکی از بچه ها زیر برف بهم گفت:انگار فرشته ها نشستند اون بالا و دارن اینارو قالب میزنند! هر وقت برف میاد یادش م? افتم…بعضی حرفها چقدر تو ذهن آدما میمونه

..................................................

 شکایت نمی کنم ، اما ایا واقعا نشد که درگذر همین همیشه بی شکیب ، دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی؟ نه به اندازه تکرار دیدار و همصدایی نفسهامان ! به اندازه زنگی ….. واقعا نشد؟؟؟؟

................................................

 تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب الوده کرد نگاه
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد ازارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما

سیب نداشت

...............................................

دوسِت داشتم ولی هرگز نگفتم نگفتــم تـا ز چشــــم تـو نیفتـم نگفـتـم تــا نــدونی عاشـــقم مــن نـدونی بعــدِ تــو از پـا می افتـم خیــال کـردم اگـــه روزی بـــدونی می ری شعر جدایی رو می خـونی می ری تنها میشم با بغض و گـریه تــوی شهــــر و دیـــار بی نشــونی

..........................................

ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر گلویم از صدای، های هایت جان سپرد آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد آخر نمی دانی و می دانم که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر

.............................................

 ای سر آغازهمه خوبی ها مینویسم از تو تو که سر سبز ترین منظره ایی تو که سر شارترین عاطفه ایی برترین خواهش و احساس نیاز وبدان تا به ابد دوستت میدارم دوستت میدارم از زمین تا بخدا از همین نقطه ی خاکی تا عرش

  ............................................

آنکه می‌خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می‌باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند

............................................

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بیچاره از این عشق سوختن آموخت فرق من و پـــــــــــروانه در این است پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

..............................................

اشکات یه دروغ نیست واژه هات قصه ی خواب نیست اگه تو میمونی پیشم قول میدم مال تو باشم اگه تو مثل بقیه منو تنها نمی زاری یا با عکسای تو آینه اشکامو در نمیاری اگه جای رده پاهات نشه دشنه توی قلبم یا نوای گرمه سازت نشه کابوسه شبونم به خدای مهربونم قول میدم پیشت بمونم

............................................

من غروب عشق خود را در نگاهت دیده ام…. من بنای ارزو ها را زهم پاشیده ام…. آنچه باید من بفهمم این زمان فهمیده ام…. در دل خود من به عشق پوچ تو خندیده ام….

...........................................

دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی اونا رو واسه ات بخونه

...........................................

در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن رفتم ..رفتی.. رفت ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ میشود استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت… رفت… رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت و من میخندم و میگویم.. خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است به آن میخندم

........................................

افتخار و باکلاسی مال تو التماس و پاچه خواری مال من هرچی موسیقی ِ شاده مال تو کاستای افتخاری مال من فهم شاخه های گل برای تو درک لوله ی بخاری مال من این شبای پرتقالی مال تو روزای آب دوغ خیاری مال من هرچی خواسته ی جدیده مال تو وعده های خواستگاری مال من
  .............................................

شمع آرزو هایم را با جرقه اشک روشن می کنم و در اقیانوس ژرف خیال
سوار بر زورق اندیشه تا فراسوی دشت آرزوها سفر می کنم
راستی چه خوب بود اگر من هم بالهائی به سپیدی نور و به لطافت پر پروانه داشتم
در این صورت تا آبی آسمان عشق تا سرزمین کبوتران عاشق آنجا که کینه و ریا جواز ورود ندارد چرخ می زدم آنجا که پلاک خانه دلها عشق است

................................

دیگه باورم شده تنها شدم هیچکی نیست دست توی دستام بذاره دیگه آرزوم اینه ببینمت سر رو شونه هات بذارم دوباره هر شب خوابتو می بینم اما تو رفتی و برنمی گردی می دونم خواستی که فراموشت کنم ولی اینو از دلم نخواه نمی تونم می دونی تنها شدن حقم نبود منی که همیشه عاشقت بودم تو برو سفر فراموشم بکن اما من همیشه عاشق می مونم با تو بودن فقط تو خواب و خیال رفتی از پیشم هنوزم رفتنت واسم سواله رفتی سفر با رفتنت سوختم و خاکستر شدم خواستم که از یادم بری رفتی و عاشق تر شدم

هنوز هم وقتی قلب شیشه ای احساسم را با سنگ نا مهربانیها می شکنند

....................................................

تاحالا دل تنگ کسی شدی؟ اصلا میدونی دلتنگی چیه؟ اونم ازبدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اونی که دوسش داری هیچوقت ماله تو نمیشه. اینه که بدونی یه روزی ازکسی که دوسش داری باید جدا بشی چه بخوای چه نخوای

.................................................

دیروز که فریاد زدی دوستت دارم ******* گفتم بلندتر نمی شنوم****** امروز که دره گوشم گفتی دیگه دوستت ندارم ******* گفتم آرام بگو بقیه می شنوند

  ...........................................................

جوم نخوندم , ولی می دونم تو هفت آسمون یه ستاره ندارم. فیزیک نخوندم , ولی می دونم « هر عملی را عکس العملی است…» غیر از عشق من به تو و می دونم که واحد اندازه گیری عشق , ژول و کالری و وات و… نیست زیست شناسی نخوندم , ولی می دونم قلب همون دله که می تونه برای یه نفر تنگ بشه یا تندتر بزنه شیمی نخوندم , ولی می دونم اگه عشق نباشه ملکول های هیدروژن و اکسیژن نمی تونن اینقدر محکم همدیگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بیا

..............................................................

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را/ اینگونه به خاک ره میفکن ما را/ ما در تو به چشم دوستی می بینیم/ ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
رسم زمونه : تو چشم میذاری من قایم میشم ………اما تو یکی دیگه رو پیدا میکنی

..................................................

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

................................................

عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود

...............................................

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم

................................................

می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو میکنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردی

....................................................

غیر از غم عشق تو ندارم , غم دیگر شادم که جز این نیست مرا همدم دیگر

....................................................

زدرد عشق توبا کس حکایتی که نکردم چرا جفای تو کم شد؟شکایتی که نکردم !!!

...................................................

گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو

......................................................

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند حاشا که مشتری سر مویی زیان کند

........................................................

تو را برای وفای تو دوست می دارم******وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است

......................................................

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست
از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام

ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

.................................................

به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود

فقط به خاطر تو

........................................

عمر من
تا دشت پرستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا دشت یادها
هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردستها
پرواز کن
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

.....................................

هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره
میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود
منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد

..............................................

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم…
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد…
خسته شدم بس که تنها دویدم…
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن…
می خواهم با تو گریه کنم …
خسته شدم بس که…
تنها گریه کردم…
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم…

خسته شدم بس که تنها ایستادم

...........................................

باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ….تا بعد، بهتر می شود …. / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.

..........................................

قطار می رود….تو می روی….. تمام ایستگاه می رود…………
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!(قیصرامین پور)

..........................................

می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.

............................................

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود با
خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم … بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو

را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم

..............................................

ه حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید !
به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم. نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد!
قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

.................................................

اگه نیایی
می دونم آسمون رنگ چشای تو داره
می دونی شب مهتابی پیش تو کم می یاره
می دونم مرغهای ساحل واسه تو دم میزنن
می دونی شن های ساحل واسه تو جون میبازن
می دونم اگه بری همه اونا دق می کنن
می دونی بدون تو یه کنج غربت میمیرم
می دونم با رفتنت آرزوهام سراب میشه
می دونی اگه نیای بدون تو چه ها میشه
می دونم اگه بخوای می تونی باز تو بیای

تو بیای پا بزاری بازم روی دوتا چشام

....................................................

کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد

.......................................................

جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از اشنایی

..........................................

پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
است که با درد موافق شده است تلخ
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است

..................................................


نقاش نیستم ! اما تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم .

........................................................

ای که یادت بهترین مفهوم بیداریست / عطر یادت تا ابد در خاطرم جاریست .

..........................................................

دلم اعدام عشق است به دار قلب خاموشت / بدان تا لحظه ی مردن نخواهم کرد فراموشت .

........................................................

اگه عشقم حقیره ، اگه جسمم کویره ، اگه همیشه تنهام ، اگه خالیه دستام ، برای تو عاشق ترین عاشق دنیام

......................................................

با یاد چشمهای تو خوب است خواب من / از ابرها کناره بگیر آفتاب من / چشم تو را کجای جهان جستجو کنم / پایان بده به تب و تاب بی حساب من .

.....................................................

میان چشم تو ییلاق کردم / در عشق تو خودم را چاق کردم / از این پس بی تو مفهومی ندارم / دلم را بر دلت سنجاق کردم .

...................................................

از بس که درون سینه تنها مانده / درمانده ام از دست دل وامانده / در داخل سینه درد شیرینی هست / آیا دل من پیش شما جا مانده ؟

.................................................

اینقدر خیالهای بیهوده نباف / ماییم و دو خط رباعی و یک دل صاف / در آیینه ی دلم به جز عکس تو نیست / شک داری اگر ، بیا دلم را بشکاف .

.........................................

اوج نیاز قلب من در به در نگاهته / آرامش درون من دیدن روی ماهته

..................................

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد / نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد / عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی / که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد .

...................................

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شایدفراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق

شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را

...................................

اگه از بوی گلی خوشت نیومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون

.......................................

میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو، یک عمر
فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقی است
و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

....................................

این عشقی که به من بخشیدی برای همیشه زنده خواهد ماند تو همیشه آنجا
هستی ،هنگامیکه فرو افتم ضعف مرا می ستانی و به من نیرو وقدرت می بخشی
و برای همیشه دوستت خواهم داشت و در کنارت می مانم همچو فانوسی در تاریکترین شبها بالهایی خواهم بود، که در طول پرواز یاری ات خواهم کرد و در طوفان

سر کش ،سر پناهی برای تو خواهم بود

...................................

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شکوهی دارد… ایستادن بر روی دو پا آن لحظه که…به زمین خوردم!!!

.......................................

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک
دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر
و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

.........................................

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی
غریبانه به راهت مبادا که نیایی…
  ...........................................

نقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند…

.........................................

خندیدم ، خندید … اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت
نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
  ..........................................

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش
را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که …..

  .....................................

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شیشه ی
عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموی توست اما ریشه ی عمر من است

.............................................

معبودم سکوتم را از صدای تنهاییم بدان .. نمیخوانم و نمیگویم چون درونم
هیچ بوده و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سراییدی و به من قصه باران
آموختی میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم
و تنهایی است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم
و به تو و داشتن تو میبالم تنهاتر از یک برگ با باد شادیها محجورم

درآبهای سرور آور تابستان آرام میرانم

....................................................

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که

قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

..................................................

میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو، یک عمر
 فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقی است
 و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

..................................................

این عشقی که به من بخشیدی برای همیشه زنده خواهد ماند تو همیشه آنجا
هستی ،هنگامیکه فرو افتم ضعف مرا می ستانی و به من نیرو وقدرت می بخشی
و برای همیشه دوستت خواهم داشت و در کنارت می مانم همچو فانوسی در تاریکترین شبها بالهایی خواهم بود، که در طول پرواز یاری ات خواهم کرد و در طوفان
سر کش ،سر پناهی برای تو خواهم بود

.....................................................

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شکوهی دارد… ایستادن بر روی دو پا آن لحظه که…به زمین خوردم!!!

  .....................................................

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک
دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر
و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

..........................................................

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی
غریبانه به راهت مبادا که نیایی…

........................................................

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد ودادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
......................................
 

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

.......................................

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه … غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه

......................................

هرگزبرای عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشی گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
.....................................
هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
...............................

میدونی دریا چرا دریا شد؟ به خاطر موجاش اگه موج نداش هیچ و قت دریا نمی شد،من یه دریام و تو موجهای منی
............................
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
.........................
تو اون فرشته ای که وقتی در فصل بهار قدم میزنی برگ درختان انتظار پاییز را میکشند تا به جای پاهایت بوسه بزنند
............................

ای کاش از بدو تولد کور بودم تا که هیچگاه دریای عشق را در چشمان ملیح و فریبایت نمی دیدم

.............................................

سرو اسوه مقاومت و پایداریست من یه سروم چون تو ریشه منی

......................................

اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن.ستاره هارو بشمار کم اومد!برو قطرات بارون رو بشار.کم اومد! به عشق من فکر کن چون برای تو هرگز کم نمی یاد
 

................................
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی
..................................
وقتی گفتی تا آخر دنیا باهاتم اون موقع بود که فهمیدم چرا دنیا ۲ روزه

.....................................

در واقع ما هرگز بزرگ نمی شویم. فقط یاد می گیریم که در اجتماع چگونه رفتار کنیم

.......................

پروانه برای آن که نسوزد، شمع را فوت کرد

.................................


کاش هرگز نمیدیدت تا امروز غم ندیدنت را بخورم.کاش لبخندهایت انقدرزیبانبودندکه اکنون ارزوی دیدن تنها یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات راداشتم.کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمیشدتاچشمان من به یاد آن لحظه بهانه نگیرندو اشک نریزند

.................................
تک ستاره ی آسمان من تومیدانی که آسمان من فقط نور تورا دارد پس افول مکن پس نورت را دریغ مکن بتاب بر من وبا درخششت دل و جانم رامنورساز.نمیدانی چقدر دلم برای سوسوزدنهایت تنگ شده مهتاب من شب سیاهم را غرق درروشنی وسرور بنما.

................................

ترنم زیبای زندگی در نگاه تو هویداست ودرلرزش صدای دلنشینت طنین انداز گشته است آن هنگام که بر بستر خیالم نجوا میکنی وحرفهای شیرین و امیدوارکننده بر لبانت جاری میشود وسخن از مهر به میان می آوری جان دوباره بر کالبدم میدمی عشق من پریشانیت را نبینم.این آرزوی قلبی من است.پس ترانه ام باش وجاری باش در نهروجودم…که زنده به وجود توام….. 

................................
نیمه ی دیگر وجودم……وقتی با تو هستم….دیگر هیچ نمیخواهم.تو تنها با حضورت و این که بودی خودت بودی..معنای عشق را به من تشنه نمایاندی..معنای زتده بودن من با تو بودن است .نزدیک…..دور……رها…..اسیر…….دلتنگ…..شاد..معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو…همیشه باتو بودن است وبرای تو زیستن است. 

................................

از سر دلتنگی از سر درد مینویسم .کاش دلی نبود.خدای من.این چه دلی است آه خدای من کاش دلم وسعتی نداشت کاش به اندازه ی کف دستی بود که به آنی میشد آنرا بست چرا دلم دریایی شدکاش در چشمانم رازدلم نهفته نبود…..کاش در دلم رنجی نبود..کاش بی تاب وبی خواب نبودم.وای بر ای کاشهایم….تنهایم مگذار.

.............................

بگذار خطهای تیره را از نوشته هایم پاک کنم و حرف هایم را در اب رودخانه ای که از کنار نفسهای تو میگذرد بشویم.می خواهم خودم را برای رسیدن به تو اماده کنم.هر روز صدایم را صیقل می دهم روحم را به باغستانهای لیمو می برم و دل ساده ام را از سینه بیرون می اورم تا ببینی چقدر دوستت دارم…

.........................

زیبایی دنیا را تنها آن لحظه که به چشمان تو نگریستم دریافتم و از آن پس هیچ لحظه ای از عمرم بدون اندیشه تو سپری نشد.اگر عمر من تنها یک شب باشد آرزو دارم همان یک شب را با تو بگذرانم چرا که محبوبم این دنیا تنها هنگامی زیباست که در کنار تو باشم.عشق من تمنای زندگی با تو را در دل دارم و دوست دارم هر شب در عشق تو ذوب گردم.من دل بسته عشق تو شدم و دیدی که به عشقت پاسخ دادم.تو اجازه دادی که عشقت را در دل احساس کنم.پس با قلبم تو را صدا میزنم …

..............................

همه دوست دارند چشمهایشان را بگشایند و آنچه دوست دارند ببینند و در این حسرت، اندوهگینند اما من نه هر لحظه که چشمهایم را به روی تمام دنیا می بندم تو را میبینم به شادی حضور همیشگی ات در تک تک سلولهای روح و جسمم دنیا را از چشم تو  نگاه میکنم و همه چیز دلپذیر میشود دنیا را آنطور که هست می پذیرم و می بینم زیرا تو با منی یگانه ام  …

...............................

رویایی دیدم رویایی غریب … در رویا یک آرزوی من بر آورده می شد هر آرزویی که می خواستم.اما من آرزوی ثروت یا خانه ای با شکوه نکردم و آنچه که آرزو کردم تنها یک روز دیگر بودن در کنار تو بود.یک روز دیگر، زمانی دیگر، غروبی دیگر در کنار تو و آنگاه شاید راضی می شدم.اما می دانم که همان یک روز با تو بودن باز هم در دل من تمنای یک روز دیگر با تو به سر بردن را بر جای می نهد.قبل از هرچیز دعا می کردم زمان به آرامی سپری شود.تو را ثانیه به ثانیه در آغوش می گرفتم و میلیون ها بار می گفتم دوستت دارم ، دوستت دارم و این تمامی آن کاری بود که من در آن یک روز با تو می کردم.روزی دیگر زمانی دیگر غروبی دیگر و آن گاه شاید راضی می شدم …

................................

تقصیر سرنوشت ” به با تو بودن عادت کرده ام گاه و بی گاه به خوبی هایت به مهربانی هایت خو گرفته ام اما تو از رفتن و جدایی می گویی و من پر از هراس و دلهره ……. می خواهی بروی ؟ باید جلوی ساعت زمان را بگیرم اما نه نمی توانم ، دستم به ساعت زمان نمی رسد …… به ماه گفتم : تومی خواهی از پیشم بروی ماه زیر گوشم آهسته نجوا کرد : لحظه ی دیدار نزدیک است دوباره گفتم : پس غم دوری اش را چه کنم

................................

سلطان قلبم کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم تا بی نهایت … کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگلبان خواهم بود … کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جزء تو التیام نخواهد بخشید … کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی … سلطان قلبم بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی … پس دستم را بگیر و التماس دستم را بپذیر…

.....................................

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست
..............................
پیام زرتشت: خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است نه بر پندار باقی و پیش داوری و شنیدن. کسی که بر قلب خود غلبه نکرد ، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد. نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. هر گفتار و کرداری را با ترازوی عقل بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید. فرزانگان هستند که درست بر می گزینند ، نه بداندیشان. نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند. فزون تر از تن زن ، دل و جان و روان او را در یابید و بر آن ارج نهید. تنها راه رستگار
...............................
تا وقتی که تو هستی، تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست! تا زمانی که دستهای گرمت همراه دستای خسته ای منه! تا وقتی که نگاهت تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان منه! تا زمانی که تو همسفر جاده زندگی من هستی! تا وقتی که شونه های تو امن ترین جای دنیاست برای من! من زنده هستم!
..............................
گل نیست چنین سرکش و رعنا ، که تویی مه نیست بدین گونه فریبا ، که تویی غم برسر غم ریخته ، آن جا که منم دل برسردل ریخته ، آنجا که تویی
.................................
یه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی اونا رو واسه ات بخونه
...............................
من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست…برگ از درخت دلخوره پاییز بهانه ای بیش نیست…پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست…اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی؟…میشه مثل یه قطره اشک منو از چشمهات بندازی…ولی من نمی تونم جلوی اشکم رو که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم…ببین ..من یه دل دارم که کارش منت کشیدنه….تو مقصر نیستی خودم خواستم کنار آرزوهات اردو بزنم
..............................
از کبوترپرسیدم : زندگی چیست؟ پرهایش را تکان داد و جواب نداد ازدریا پرسیدم:زندگی چیست؟ خروشید و جوابم را نداد ازآفتاب پرسیدم:زندگی چیست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسیدم:زندگی چیست؟ گفت: زندگی خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است
..............................
ازش پرسیدم چقدر دوستم داری؟ گفت به اندازه شکوفههای بهاری. و چه راست میگفت چون شکوفههای بهاری مهمون دو روز بودن
..............................
روزگاریست همه عرض بدن میخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند دیو هستند ولی مثل پری میپوشند گرگ‌هایی که لباس پدری میپوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر می‌سنجند عشق‌ها را همه با دور کمر می‌سنجند خب، طبیعی است که یک روزه به پایان برسند عشق‌هایی که سر پیچ خیابان برسند
......................
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است

....................

تا وقتی که تو هستی، تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست! تا زمانی که دستهای گرمت همراه دستای خسته ای منه! تا وقتی که نگاهت تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان منه! تا زمانی که تو همسفر جاده زندگی من هستی! تا وقتی که شونه های تو امن ترین جای دنیاست برای من! من زنده هستم

....................................

در دادگاه عشق … قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان . قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ . کنار چوبه ی دار ا ز من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و ومن گفتم : به تو بگویند … دوستت دارم
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست، وفا آنست که نامت را همیشه روی لب دارم
عشق را وارد کلام کنیم تا به هر عابری سلام کنیم و به هر چهره ای تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنیم زندگی در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف این پیام کنیم عابری شاید عاشقی باشد پس به هر عابری سلام کنیم

......................................
یه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی اونا رو واسه ات بخونه

.............................................

love is wide ocean that joins two shores
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد

..................................

 

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن

....................................

 
love is something silent , but it can be louder than anything when it talks
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود

 

....................................

 

love is when you find yourself spending every wish on him
عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی  

................................

 

love is flower that is made to bloom by two gardeners
عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند  

.......................................

 

love is like a flower which blossoms whit trust
عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید

 ....................................
 

love is afraid of losing you
عشق یعنی ترس از دست دادن تو

...................................


no matter what the question is love is the answer
پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد

.........................

 
when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough
وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست

 
........................
 

love is the one thing that still stands when all else has fallen
زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند

 
.....................
 

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it
عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد


...........................................

امیداورم که خوشتون بیاد لطفا نظر بدین

EZRAIIL=REZA

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/02ساعت 9:26 PM  توسط EzRaIiL  |